هر چند معرفت شناسی يا شناخت شناسی "علامه" معرفت شناسي پيشين يا درجه اول است ،يعنی وی درباره ي شناخت هاي انسان و ارزشيابي انواع آن ها و تعيين ملاک صحت و خطاي آن ها بحث مي کندو تعريف علم، اقسام علم، نحوه وجود علم، رابطه ي عالم و معلوم و ... را مورد بررسی قرار می دهد ،اما تا حدودي به برخي از مباحث معرفت شناسي پسيني يا درجه دوم که از حوزه ها و محدوده های خاص معرفتی و از جمله باورها و عقايد دينی بحث می کند ،نيز پرداخته است.در واقع معرفت شناسي" علّامه"، امري منفصل و گسيخته از هستي شناسي او نيست، بلکه وي از مباحث و تحليل ها و نتايج هستي شناسي در مواضع و آراء معرفت شناسي خود سود مي برد. از آراء" علّامه"  چنين بر مي آيد که وجود عنصر غيرمادي در انسان به نام نفس يا روح و اتصال و اتحاد آن با اندام هاي بدن و از جمله اندام هاي حسي و ادراکي و نيز غيرمادي بودن ادراک وعلم، سبب حل مشکلات اساسي معرفت شناختي مانند"ايده آليسم"،"شکاکيت" و"نسبيت" مي گردد. عدم پذيرش نحوه ي وجود غيرمادي در انسان و لوازم آن، ما را در ورطه ي مشکلات و معضلات معرفت شناختي خواهد افکند. در اين مقام نيز بين تحليل نحوه ي وجود انسان و ابعاد آن و نيز لوازم و آثار معرفت شناختي آن رابطه اي روشن برقرار است. (طباطبايي، محمد حسین، اصول فلسفه و روش رئالیسم،1377،ج 1،صص 61-63 و 143).در مورد معرفت شناسي ديني بايد ديد دين، خود چه نوع معرفت شناسي را عرضه مي کند؛ نه اين که با معيارهاي معرفت شناسانه برون ديني به سراغ معارف ديني برويم. بدين لحاظ" علّامه" از روش تفسيري قرآن به قرآن در شناخت و کشف مفاهيم قرآني استفاده کرده است.

هر گزاره از زواياي متفاوتي قابل بررسي و در نتيجه قابل تفکيک از ساير گزاره ها است. يکي از زواياي نظر به گزاره ها، تقسيم آن ها به شناختاري و غيرشناختاري يا معرفت بخش و غير معرفت بخش است. گزاره ي معرفت بخش آن است که حاکي از واقعيت عيني و محسوس باشد. در مقابل آن،گزاره ي غير معرفت بخش قرار دارد که در وراي آن، چنين واقعيتي ننهفته است؛ بلکه صرفاً حاکی از احساسات دروني و رواني انسان ها است.به عبارت ديگرگزاره هاي معرفت بخش قابليت صدق و کذب بر اساس انطباق و عدم انطباق با واقع را دارند؛ اما درباره ي نوع غير معرفت بخش گزاره ها چنين سؤالي بي معناست، زيرا آن ها واقعيت و مرجعي خارج از احساسات دروني آدمي ندارند.

نظريات غيرمعرفت بخش در حوزه ي دين، ديدگاه کساني است که گزاره هاي ديني را غيرواقع نما مي دانند و آن ها را از مصاديق دعاوي صدق نمي شمارند. البته معرفت بخشي، به معناي قابليت اثبات عقلاني نيست ،آنچه اساس معرفت بخشی را رقم می زند ، واقع نمايی گزاره ها است و  مقصود از واقع نمايي نيز قابليت صدق و کذب است، نه صدق بالفعل کلام. به عبارت ديگر منظور از معرفت بخشي در مقام ثبوت اين است که آيا گزاره به واقعيتي وراي خود ناظر هست يا خير والبته صرف نظر از شرايط ادراکي و رواني گوينده ي آن، اما در مقام اثبات مي توان از طريق کشف اراده ي گوينده و مبناي اوليه سخن گفتن وي به معرفت بخشي گزاره ها پي برد. وجود هر نوع قابليت صدق و کذبي نمي تواند گزاره را معرفت بخش سازد، بلکه صدق و کذب ناظر به واقعيات خارجي مقصود است. همانطور که واقعيت نهفته در وراي گزاره ي معرفت بخش، واقعيت نفساني، معنوي و دروني انسان نيست بلکه منظور واقعيت خارجي است،چنانچه" علّامه" در مبحث تأويل، مبناي تمام گزاره هاي قرآني را بر حقيقتي خارجي قرار مي دهد . از اين رو در نگاه وی ، کلام الهی معرفت بخش و قابل صدق و کذب است.